یسنا                                                                                             یسنا ، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره

یسنا گلی

یسنا جونم و شهریور

1391/6/29 10:46
نویسنده : مامانی
2,437 بازدید
اشتراک گذاری

سلام یسنا جونمHello 
Hi Glitter Graphics and Scraps for Orkut, Myspace, Hi5

خیلی وقته واست ننوشتم و تو این مدت هم اتفاقای زیادی افتاده که سعی میکنم همه را به یاد بیارم

 و بنویسم واست

روز شنبه یازدهم شهریور تولد حسین بود که جمعه شب برگزار شد.خاله میترا و دایی حجت چون حسین

دوست داشت تولدش بیرون از خونه باشه واسش اول هفت باغ جشن گرفتن و همه رفتیم اونجا و کلی هم

 خوش گذشت

حسین جون 6 سالش تموم شد و امسال باید بره کلاس اول ما هم واسش یه چراغ مطالعه خوشمل که پایه اش یه توپ بود هدیه بردیم تا وقتی میخواد درس بخونه ازش استفاده کنه

 

بقیه مطلب + عکس در ادامه....

 

راستی یادم رفت بگم که روز پنجشنبه خانوم نبی زاده به مامان جونی زنگ زدن و ازشون  خواستن که یه

روزی را تعیین کنن واسه اینکه بیان خونه باباجونی اینا واسه آشنایی  و خواستگاری از خاله عاطی

البته ما خبر داشتیم که میخوان بیان چون آقا عارف از دوستای آقا سبحان نامزد خاله فاطمه(دختر عموی من) هستش و خاله عاطی را تو نمایشگاه کودک  دیده بودن و پسندیده بودن و از خاله فاطمه

شماره باباجونی اینا را گرفته بودن و خاله فاطمه هم به ما گفته بود جریان را و ما خبر داشتیم از ماجرا 

خلاصه بعد صحبت مامان جونی و باباجونی قرار شد که هفته بعدش روز دوشنبه یا چهارشنبه خانواده آقا عارف بیان خونه باباجونی که خانوم نبی زاده زاده گفتن که روز دوشنبه بهتره و قرار شد دوشنبه بیان

روز یکشنبه با مامان جونی و خاله عاطی و خاله عارفه رفتیم بیرون تا خاله عاطی لباس بخره اما مگه انتخاب میکرد یه عالمه مغازه رفتیم و لباس دیدیم.اما بی فایده تا اینکه

بالاخره توی یه شوی لباس از یه بلوز تک کرم رنگ خوشش اومد و خریدیمش و قرار شد با دامن قهوه ایش بپوشش اما باز گیر داده بود که من شال همرنگ این لباس و دامن را ندارم و باید شال هم بخرم.خلاصه بازم یه عالمه از این مغازه به اون مغازه رفتیم تا شال همرنگش را پیدا کردیم شما خوشگل خانوم هم  خسته شده بودی همش غر میزدی و گریه میکردی تا اینکه تو بغلم لالا کردی و آروم شدی  و ما بعد یه گشت و گزار طولانی برگشتیم خونه.

روز دوشنبه هم از صبح زود رفتیم خونه باباجونی اینا واسه کمک. کیک درست کردیم کمک مامان جونی و خونه را آماده کردیم واسه مهمونی عصر.حدودای ساعت 4 بابایی اومد و من و تو مامان جونی و بابا

علی رفتیم شیرینی بخریم که تو جیگملم تو ماشین خوابت برد و تا اومدن مهمونا بیدار نشدیخانواده نبی زاده خیلی خانواده خوبی به نظر میومدن و ما با اینکه نمیشناختیمشون

خیلی باهاشون احساس راحتی میکردیم. دایی عارف مامان و خواهر خیلی مهربونی داره که

تو همون آشنایی اول کاملا معلوم بود و یه بابای خونگرم و صمیمی..خودش هم خیلی پسر خوب و موقری

بود..

جیگمل من بعد نیم ساعتی از اومدن مهمونا بیدار شدی و از تو اتاق داد و بیدادت رفت هوا.که من و بابا علی

اومدیم سراغت .اما از بد شانسی بد اخلاقیت گل کرده بود و نمیزاشتی لباساتو عوض کنم و موهاتو مرتب

کنم و آماده ات کنم و فقط داد میزدی که مامان جونی اومد پیش ما و تو رفتی بغلش و بردت تو آشپزخونه پیش

خاله ها و با کمک اونا لباساتو پوشیدیم و موهاتو بستیم و رفتیم پیش مهمونا .اما تو هنوز بد اخلاق بودی

 و از بغل من پایین نمیومدی.و چون دفعه اولی بود که اونارو میدیدی یه خرده هم خجالت میکشیدی

اولش با اینکه تا آماده میکردیم تورو از اپن دیدی همه را اما یه کم طول کشید تا یخت آب شه و مثل همیشه آتیش بسوزونیاما بعد آب شدن یخت هی شروع کردی به این طرف و اونطرف

رفتن و بشقابت را پر شیرینی و میوه کردن و روی زمین ریختن و به حرفای من توجه نکردن خلاصه تا وقتی دایی عارف اینا اونجا بودن شیطنت کردی و منم هیچی نمیتونستم بهت بگم و حالشو بردی

در ضمن دخمل خوبی هم نبودی .چون هرچی خاله اینا گفتن بیا بوس بده بیا پیش ما اصلا نرفتی

اونشب بعد رفتن دایی عارف اینا ، خاله میترا و دایی حجت و حسین اومدن در خونه باباجونی تا ذرت بلالی

هایی که از کشاورزاشون گرفته بودن را به  ما هم بدن که تو رفتی تو ماشینشون و پیاده هم نشدی هرکار

کردیم.اونا هم به حسین قول داده بودن که برن بیرون واسش ساندویچ بگیرن و گفتن تورو هم میبرن و گشتی

میزنی و بر میگردی.ما هم به ناچار قبول کردیم و رفتی شما. وقتی برگشتین خونه باباجونی اینا دیدیم که دایی

واسه تو هم ساندویچ گرفته و تو گرفتی دستت و اومدی! شکلکهای جالب آروین 

اونشب از ماجرای خواستگاری به خاله میترا اینا گفتیم و قرار شد برن تحقیق.چون محل کارشون همون

شهری هست که خانواده نبی زاده قبلا اونجا بودن.بعد یکی دوروز خاله خبر داد که از هر کس که پرسیدن جز

خوبی و مردم داری چیزی ازشون نگفته و خیلی خانواده خوب و محترمی هستن.

هفته بعد  روز سه شنبه باز خانم نبی زاده تماس گرفتن تا ببینن تصمیممون چیه؟ و مامان جونی گفتن که

بهتره یه مرتبه دیگه همدیگرو ببینیم تا بیشتر آشنا شیم و بچه ها هم با هم صحبت کنن تا معلوم شه به تفاهم میرسن یا نه؟ و ایشون هم گفتن موافقن و قرار شد ما بریم روز یکشنبه خونشون.

روز چهارشنبه هم که تعطیل بود و یه دفعه بابایی صبح زود گفت بریم بیرون کباب درست کنیم و بگردیم.منم

زنگیدم به باباجونی اینا و اونا هم گفتن میان.ما و خاله عاطی و خاله عارفه زودتر رفتیم و یه جای دنج کنار یه

جوی آب نشستیم و مقدمات کباب درست کردن را آماده کردیم که  بابا جونی اینا هم اومدن.مامان جونی گفت که احتمالا خاله میترا اینا هم میان  پیشمون.

باباجونی آتیش را آماده کرد و بابایی هم گوشتارو ورز داد حسابی با پیاز و نمک و شروع کرد به پیچیدن

کبابها.همه میگفتیم که اینا روی آتیش برسن میریزن از سیخ.اما بابایی با اعتماد به نفس کامل میگفت نه. و

همونطور هم شد. نه ریختن نه بد از کار در اومدن.عالی شدن.با اینکه بابایی دفعه اولش بود اما واقعا کارش

عالی بود.خاله میترا اینا هم کم کم از راه رسیدن و تو با دیدن اونا کلا مارو یادت رفت و همش پیش خاله بودی

. همش بغل خاله میشدی و میگفتی بریم اینطرف و اونطرف .جالب اینجا بود که تا میرفتی بغل کفشاتو در میاوردی از پات و میانداختی تا دیگه زمین نزارنت و همش بغل باشی. عصر هم که

داشتیم میرفتیم از اونجا تا بریم جوپار خونه بابا جان  رفتی بغل خاله و گفتی من با شما میام.ما هم

رفتیم و تو یه کوچولو بعد بغل شدن کفشاتو در آورده بودی و انداخته بودی و خاله هم فکر کرد بدون کفش رفتی بغلش و متوجه نشده بود.وقتی رسیدیم جوپار خونه باباجان من ، هر چی دنبال کفشات گشتیم نبودن و فهمیدیم که بله شما باز وقتی بغل شدی انداختیشون و خاله متوجه نشده.خداروشکر

جایی که نشسته بودیم نزدیک جوپار بود و من و بابایی رفتیم و درست چند قدم بعد بغل شدنت کفشاتو پیدا کردیم و واست آوردیم.

اونجا هم تو کلی با بچه ها بازی کردی.چون امیر مهدی و امیر علی و امیر حسین و دخمل کوچولوهای دوست

خاله همه اونجا بودن و کلی بهت خوش گذشت .

روز بعد از صبح که بیدار شدی بد اخلاق بودی و وقتی رفتیم با باباجونی اینا بیرون همش غر زدی و گریه

کردی.معلوم هم نبود که چته و چرا اینکارو میکنی!

تا اینکه عصر یه دفعه دیدم که آبریزش بینی داری. حدس زدم داری سرما میخوری شب قبل خواب

بهت شربت زادیتن دادم و خوابیدی.از حدودای ساعت یک که با گریه ات بیدار شدم دیدم که ای وای داری تو

تب بالا میسوزی و ناله میکنی همش.سریع بهت استامینوفن دادم تا تبت کنترل شه ولی تا صبح همش ناله کردی و از بدن درد به خودت پیچیدی.شکلکهای 
جالب آروین صبح روز بعد چون تعطیل بود متخصص نبود.بردیمت درمانگاه

و دکتر بعد معاینه واست کتوتیفن و سفکسیم نوشت و استامینوفن.ناجور سرما خورده بودی و گلوت چرکی بود.. حالت به شدت بد بود ولی تا شنیدی میخوایم برم جوپار انرژی گرفتی و گفتی بریم.آخه اونروز عصر سالگرد مادربزرگ دایی حجت بود اونجا و باید میرفتیم.بر عکس همیشه که تا جوپار

شیطونی میکردی این دفعه روی صندلی عقب ماشین دراز کشیدی و خوابیدی و دست منم گرفتی.توان بلند

شدن نداشتی.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

ظهر خونه بابا جانم بودیم و مهمون هم داشتن.اونا هم نوه کوچولوشون باهاشون بود.تو که عاشق بچه هایی

و همش دلت میخواد باهاشون بازی کنی فقط مینشتی تو بغل یکی از ما و به نی نی نگاه میکردی.دلم ریش میشد وقتی تو این حال میدیدمتقشنگترین و بهترین شکلکها

عصر تو مراسم سالگرد از شدت بی حالی تا خواستی یه قدم برداری خوردی زمین و گریه ات گرفت و اومدی بغلم و با گریه خوابت برد فدات شم

بدترین مشکل این بود آبریزش بینی شدید داشتی و از بس با دستمال بینیتو گرفته بودم پوست بینیت کاملا

نازک شده بود و درد داشت. و این کلافه ات کرده بود

شب خونه آقابابا اینا دعوت بودیم و تو باز کلی گریه کردی تا دوباره خوابیدی.بیدار که شدی پویا کوچولو اینا هم

اومدن اونجا و تو به لطف استامینوفن و داروهات یه کم تونستی از جات بلند شی و باهاش بازی کنی

. اونشب هم تا صبح توی تب سوختی و گریه کردی و تمام مدت من چسبیده بودم بهت تا یه کم آروم بگیری. و همین شد که صبح تا بیدار شدم متوجه شدم که گلو درد دارم و منم سرما خوردم.Smileyفکر میکردم مثل بقیه موارد کم کم خوب میشم اما در اشتباه بودم.

عصر با بابایی رفتیم خرید و تو برعکس همیشه که میخواستی خودت راه بری همش بغل شدی و من تازه

داشتم میفهمیدم که جیگر گوشه ام چه دردی کشیده این چند روز.آخه وحشتناک بدن درد گلو درد و آبریزش بینی داشتم  شکلکهای 
جالب آروین خداروشکر بابایی همون مغازه اول دو تا پیراهن مردونه خیلی شیک و خوشمل

انتخاب کرد و خرید و رفتیم خونه بابا جونی. خاله میترا هم اونجا بود و بعدش دایی و حسین هم اومدن.تو تقریبا یادت رفت مریضی. اما من هر لحظه حالم بدتر میشد به بابایی گفتم پاشو تا یسنا سرگرمه بریم

دکتر و برگردیم.رفتیم دکتر و بعد کلی نوبتون شد و دکتر با اینکه گلودردم شدید بود گفت فقط ویروسیه و یه

شربت داد  و قرص سرما خوردگی. برگشتیم خونه باباجونی و آخر شب هم رفتیم خونه.فرداش نوبت

آرایشگاه داشتیم با مامان جونی. اونجا هم حالم خیلی بد بود.یعنی کلا حالم بدتر شده بود.بعد آرایشگاه

رفتیم با مامان جونی و بابا جونی و خاله ها یه سبد گل سفارش بدیم واسه عصر که میخوایم بریم خونه

خانوداه نبی زاده. بعد سفارش سبد گل مامان جونی دید که حالم خیلی بدتر شده و به باباجونی گفت بریم

دکتر.رفتیم و باز بعد کلی تو نوبت نشستن دکتر بعد معاینه گفت میونت با آمپول چطوره و من گفتم عالیه.اونم دو تا پنی سیلین نوشت که با هم مخلوط کنم و بزنم رفتیم خونه باباجونی و ماما جونی خودش آمپولمو زد و تا ساعتی که باید میرفتیم خوابیدم.اما هیچ اثری از بهتر شدن نبود.  عصر رفتیم گل

و شیرینی گرفتیم و با بابایی قرار گزاشتیم در خونه اونها ببینیمش. ما زودتر از بابایی رسیدیم و چون جلوی

خونه اونها یه پارک بود تو از همونجا گیر دادی که برم پارک.بابایی اومد و رفتیم داخل و نشستیم و با مهمون

نوازی و مهربونی این خانواده روبرو شدیم.واقعا خانواده خوب و مهربونی هستن. اما تو مثل یه کوه یخ

نشستی و بعد یه مدت هم گیر دادی که بریم پارک و ناله و زاریت شروع شد و بابایی بیچاره تسلیم خواستت شد و بردت پارک. بعد نیم ساعتی برگشتین و یه ذره اخلاقت بهتر شد و میوه خوردی و پسته خوردی و

با عروسکایی که خاله ریحانه واست آورد بازی کردی و سرگرم شدی .

بالاخره تا وقت رفتن آروم شدی.

روز بعد مامان دایی عارف تماس گرفتن تا تصمیم قطعیمون را بپرسن و خداروشکر مامان جونی اینا اوکی را دادن و فعلا مبارکه شد عروسی و برنامه های دیگه قرار شده تا تموم شدن درس خاله یعنی یک سال دیگه عقب بیافتهالبته هفته آینده قراره یه انگشتر به عنوان نشان نامزدی بیارن واسه خاله.شکلکهای جالب آروین

امیدوارم خاله عاطی و دایی عارف خوشبخت شن و همش خوبی و خوشی در آینده واسشون پیش بیاد   شکلکهای جالب آروین

 

اما من و تو هنوز که هنوزه سرما خورده ایم و این ویروس دست از سرمون بر نمیداره

امیدوارم هر چه زودتر تو نفسم خوب خوب شی و همیشه سالم و سلامت باشیشکلکهای جالب آروین

حالا هم چند تا عکس از جیگمل مامان یسنا گلی

 یسنا گلی یه روز خونه باباجونی غذا نخورد و تبعید شد روی کابینت و از اونجا پایین آورده نشد تا غذاش تموم شد.اینم عکساش و عصبانیتش

 یسنا

 

یسنا

 

یسنا

 

یسنا

 

یسنا

 

یسنا جونم در حال کشک خوردن(خونه باغ باباجان جوپار)

یسنا

 

یسنا

 

یسنا

اینم یسنا جون کنار درختای آلبالو

یسنا

اینجا هم چشش افتاده به آلبالوها

یسنا

 

یسنا

یسنا و بابایی در حال شلیک

یسنا

 

یسنا

یسنا جونم باغ آقا بابا

یسنا

 

یسنا

 

یسنا

 

یسنا

 

 

 عاشقانه دوستت دارم جیگر طلا

پسندها (1)

نظرات (17)

الهه مامان یسنا
29 شهریور 91 20:44
عصبانیتش هم خوشگله این دختر.ایشالا هر چه زودتر خوب بشین. ما هم عروسی خاله جون میایم ها بگم


ممنون عزیزمم.
خوشحال میشیم بیاین حتما بهتون خبر میدم


هدی( مامان امیر مهدی)
30 شهریور 91 8:26
دخمل اخمالو . از طرف من به عاطفه جون تبریک بگو .


چشم عزیزم حتما.
بوس واسه امیر مهدی جون
نایسل
31 شهریور 91 1:55
اخمتمممم خوردنی یسنای جیگر روزت مبارک عسلممم چشمتتت میکننن اینقدر مریض میشی مامانش صدق زیاد بده


ممنون خاله جونم.
چشم حتما.
نایسل
1 مهر 91 10:02
مامان محمد و ساقی
1 مهر 91 10:47
سلام.پست خیلی قشنگی بود.به جز سرماخوردگی شما.امیدوارم زودتر حالتون خوب بشه.
به خاله جون هم تبریک میگم ایشا... خوشبخت بشه.


سلام.
ممنون مینا جون.
سرماخوردگی عجیبیه.هنوز که خوب نشدیم!!!!!
ممنون عزیزم.لطف دارین.بوسسسسسسسس
مامان آرشیدا قند عسل
2 مهر 91 12:43
عزیز دلم با این اخمت وای وای وای !! امیدوارم زود زود خوب بشی و خاله جونت هم خوشبخت و عاقبت به خیر بشه آمیییییییییین.


ممنون خاله جونم
دوستتون دارم خیلی زیاد
نایسل
2 مهر 91 15:47
ممنون گلممممم
نایسل
2 مهر 91 15:48
مرسی گلمممم دستتتتت رو میبوسه
مامان خورشید
3 مهر 91 7:44
وای چه عکس های خوشگلی. الهی زودتر هردوتون خوب بشید و در ضمن نامزدی خاله جون هم مبارک.


ممنون عزیزم.چشاتون قشنگ میبینن.
بهتریم اما هنوز سرماخورده ایم.
بازم ممنون عزیزممممممممممم
نایسل
4 مهر 91 18:17
میسی گلم
نایسل
5 مهر 91 11:35
مامان ساینا
6 مهر 91 8:14
آخه مامانی شیطونی نکنم چیکار کنم؟
عزیزم انشاله هیچوقت مریض نشی. گرچه ظاهرا تو این سن بچه ها زیاد مریض می شن. عروسی خاله جونم مبارک. گرچه یکسال دیگس ولی خوب از الان یه عالمه تبریک. انشاله همیشه کنار هم شاد و خوشبخت باشید.


آره واقعا.کار اصلیم شیطونیه.مگه میشه انجامش ندم!!!!!!!!!!!!
بله.بازم مریض شده این دخمل .
ممنون از لطفتون عزیزم .انشاالله
نایسل
6 مهر 91 10:10
چرا آپ نکردی


بازم یسنا مریض شده.بهتر شد میام مینویسم.
ممنون بیادمون هستی عزیزم
مامان آرشیدا قند عسل
9 مهر 91 13:57
سلام اومدم احوال پرسی خوبید؟ چه خبرا؟!!


سلام.ممنون عزیزم.شما خوبید؟ خبر که زیاده وقت واسه نوشتن نیست.انشاالله همین روزا همه را مینویسم
مامانی درسا
15 مهر 91 12:37
الهی من فدات با این اخم کردنت که اخمم میکنی ماه میشی عزیزم ..... آخه دخملی به این نازی این اخم از کجا پیداش میشه گلم ....... مامانی انشاالله یه عروسی افتادین آره ..... پیشاپیش مبارک باشه ......


خدا نکنه خاله جونم.تازگیا کار یسنا خانوم همش اخم کردنه!!!!!!!!!!
بله اگه خدا بخواد.ممنون عزیزم.بوسسسسس
مامان پرنیا جون
17 اردیبهشت 92 8:39
یسنا طلا عکسای نازت کو دلمون تنگ شده
مـــبــےـنـــا✿●‿●✿مـــبــےـنـــا✿●‿●✿
26 اردیبهشت 98 15:25
ای جانم خداحفظش کنه
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یسنا گلی می باشد